تبليغاتX
زندگی باد هوا،عشق هم همه چیز
من پس از این همه سال, چشم دارم در راه ,که بیایند عزیزانم، آه .
شنبه 24 مرداد1388
مطلب طاعت و پیمان و صلاح از من مست
که به پیمانه کشی شهره شدم روز الست
من همان دم که وضو ساختم از چشمه عشق
چارتکبیر زدم یک سره بر هر چه که هست
می بده تا دهمت آگهی از سر قضا
که به روی که شدم عاشق و از بوی که مست
کمر کوه کم است از کمر مور این جا
ناامید از در رحمت مشو ای باده پرست
بجز آن نرگس مستانه که چشمش مرساد
زیر این طارم فیروزه کسی خوش ننشست
جان فدای دهنش باد که در باغ نظر
چمن آرای جهان خوشتر از این غنچه نبست
حافظ از دولت عشق تو سلیمانی شد
یعنی از وصل تواش نیست بجز باد به دست
[+] نوشته شده توسط پوريا در 15:35 | | قالب بلاگفا
شنبه 24 مرداد1388
ساقیا آمدن عید مبارک بادت
وان مواعید که کردی مرواد از یادت
در شگفتم که در این مدت ایام فراق
برگرفتی ز حریفان دل و دل می‌دادت
برسان بندگی دختر رز گو به درآی
که دم و همت ما کرد ز بند آزادت
شادی مجلسیان در قدم و مقدم توست
جای غم باد مر آن دل که نخواهد شادت
شکر ایزد که ز تاراج خزان رخنه نیافت
بوستان سمن و سرو و گل و شمشادت
چشم بد دور کز آن تفرقه‌ات بازآورد
طالع نامور و دولت مادرزادت
حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح
ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت
[+] نوشته شده توسط پوريا در 15:32 | | قالب بلاگفا
شنبه 24 مرداد1388
سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت
آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت
تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت
جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت
سوز دل بین که ز بس آتش اشکم دل شمع
دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت
آشنایی نه غریب است که دلسوز من است
چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت
خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد
خانه عقل مرا آتش میخانه بسوخت
چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست
همچو لاله جگرم بی می و خمخانه بسوخت
ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم
خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت
ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمی
که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت
[+] نوشته شده توسط پوريا در 15:30 | | قالب بلاگفا
شنبه 24 مرداد1388
خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت
به قصد جان من زار ناتوان انداخت
نبود نقش دو عالم که رنگ الفت بود
زمانه طرح محبت نه این زمان انداخت
به یک کرشمه که نرگس به خودفروشی کرد
فریب چشم تو صد فتنه در جهان انداخت
شراب خورده و خوی کرده می‌روی به چمن
که آب روی تو آتش در ارغوان انداخت
به بزمگاه چمن دوش مست بگذشتم
چو از دهان توام غنچه در گمان انداخت
بنفشه طره مفتول خود گره می‌زد
صبا حکایت زلف تو در میان انداخت
ز شرم آن که به روی تو نسبتش کردم
سمن به دست صبا خاک در دهان انداخت
من از ورع می و مطرب ندیدمی زین پیش
هوای مغبچگانم در این و آن انداخت
کنون به آب می لعل خرقه می‌شویم
نصیبه ازل از خود نمی‌توان انداخت
مگر گشایش حافظ در این خرابی بود
که بخشش ازلش در می مغان انداخت
جهان به کام من اکنون شود که دور زمان
مرا به بندگی خواجه جهان انداخت
[+] نوشته شده توسط پوريا در 15:25 | | قالب بلاگفا
شنبه 24 مرداد1388
ای فروغ ماه حسن از روی رخشان شما
آب روی خوبی از چاه زنخدان شما
عزم دیدار تو دارد جان بر لب آمده
بازگردد یا برآید چیست فرمان شما
کس به دور نرگست طرفی نبست از عافیت
به که نفروشند مستوری به مستان شما
بخت خواب آلود ما بیدار خواهد شد مگر
زان که زد بر دیده آبی روی رخشان شما
با صبا همراه بفرست از رخت گلدسته‌ای
بو که بویی بشنویم از خاک بستان شما
عمرتان باد و مراد ای ساقیان بزم جم
گر چه جام ما نشد پرمی به دوران شما
دل خرابی می‌کند دلدار را آگه کنید
زینهار ای دوستان جان من و جان شما
کی دهد دست این غرض یا رب که همدستان شوند
خاطر مجموع ما زلف پریشان شما
دور دار از خاک و خون دامن چو بر ما بگذری
کاندر این ره کشته بسیارند قربان شما
ای صبا با ساکنان شهر یزد از ما بگو
کای سر حق ناشناسان گوی چوگان شما
گر چه دوریم از بساط قرب همت دور نیست
بنده شاه شماییم و ثناخوان شما
ای شهنشاه بلنداختر خدا را همتی
تا ببوسم همچو اختر خاک ایوان شما
می‌کند حافظ دعایی بشنو آمینی بگو
روزی ما باد لعل شکرافشان شما
[+] نوشته شده توسط پوريا در 15:24 | | قالب بلاگفا
شنبه 24 مرداد1388
ساقیا برخیز و درده جام را
خاک بر سر کن غم ایام را
ساغر می بر کفم نه تا ز بر
برکشم این دلق ازرق فام را
گر چه بدنامیست نزد عاقلان
ما نمی‌خواهیم ننگ و نام را
باده درده چند از این باد غرور
خاک بر سر نفس نافرجام را
دود آه سینه نالان من
سوخت این افسردگان خام را
محرم راز دل شیدای خود
کس نمی‌بینم ز خاص و عام را
با دلارامی مرا خاطر خوش است
کز دلم یک باره برد آرام را
ننگرد دیگر به سرو اندر چمن
هر که دید آن سرو سیم اندام را
صبر کن حافظ به سختی روز و شب
عاقبت روزی بیابی کام را  
[+] نوشته شده توسط پوريا در 15:22 | | قالب بلاگفا
شنبه 24 مرداد1388
صلاح کار کجا و من خراب کجا
ببین تفاوت ره کز کجاست تا به کجا
دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس
کجاست دیر مغان و شراب ناب کجا
چه نسبت است به رندی صلاح و تقوا را
سماع وعظ کجا نغمه رباب کجا
ز روی دوست دل دشمنان چه دریابد
چراغ مرده کجا شمع آفتاب کجا
چو کحل بینش ما خاک آستان شماست
کجا رویم بفرما از این جناب کجا
مبین به سیب زنخدان که چاه در راه است
کجا همی‌روی ای دل بدین شتاب کجا
بشد که یاد خوشش باد روزگار وصال
خود آن کرشمه کجا رفت و آن عتاب کجا
قرار و خواب ز حافظ طمع مدار ای دوست
قرار چیست صبوری کدام و خواب کجا

                                                                                                        "حافظ"

[+] نوشته شده توسط پوريا در 15:20 | | قالب بلاگفا
سه شنبه 13 مرداد1388

روزگارم بد نیست

تکه نانی دارم،خرده هوشی،سرسوزن ذوقی.

مادری دارم،بهتر از برگ درخت.

دوستانی ،بهتر از آب روان.

 

 

و خدایی که در این نزدیکی است:

لای این شب بوها،پای آن کاج بلند.

روی آگاهی آب،روی قانون گیاه.

 

 

من مسلمانم.

قبله ام یک گل سرخ.

جا نمازم چشمه،مهرم نور.

دشت سجاده ی من.


برای خواندن ادامه مطلب کلیک کنید...
[+] نوشته شده توسط پوريا در 17:5 | | قالب بلاگفا
سه شنبه 13 مرداد1388

از مرز خوابم می گذشتم،

سایه ی تاریک یک نیلوفر

روی همهی این ویرانه ها فرو افتاده بود.

کدامین باد بی پروا

دانه ی این نیلوفر را به سرزمین خوای من آورد؟

 

 

در پس درهای شیشه ای رؤیا ها،

در مرداب بی ته آیینه ها،

هر جا من گوشه ای از خودم را مرده بودم

یک نیلوفر روییده بود.

گویی او لحظه لحظه در تهی من می ریخت

و من در صدای شکفتن او

لحظه لحظه خودم را می مردم.

 

 

بام ایوان فرومی ریزد

و ساقه ی نیلوفر بر گرد همه ستون ها می پیچد.

کدامین باد بی پروا

دانهی نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد؟

 

 

نیلوفر رویید،

ساقه اش از ته خواب شفافم سرکشید

من به رؤیا بودم

سیلاب بیداری رسید

چشمانم را در ویرانه ی خوابم گشودم

نیلوفر به همهی زندگی ام پیچیده بود

در رگهایش من بودم که می دویدم

هستی اش در من ریشه داشت

همه ی من بود

کدامین باد بی پروا

دانهی نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد؟

[+] نوشته شده توسط پوريا در 17:3 | | قالب بلاگفا
سه شنبه 13 مرداد1388

در شبی تاریک

 که صدایی در نمی آمیخت

و کسی کس را نمی دید از ره نزدیک،

یک نفر از صخره های کوه بالا رفت

و به ناخن های خون آلود

روی سنگی کند نقشی را و از آن پس ندیدش هیچ کس دیگر.

شسته باران رنگ خونی را که از زخم تنش جوشید و روی صخره ها خشکید.

از میان برده است طوفان نقش هایی را

که بجا ماند از کف پایش.

گر نشان از هر که پرسی باز

بر نخواهد آمد آوایش .

 

آن شب

هیچ کسی از ره نمی آمد

تا خبر آرد از آن رنگی که در کار شکفتن بود.

کوه: سنگین،سرگردان،خونسرد.

باد می آمد ،ولی خاموش.

ابر پر می زد،ولی آرام.

لیک آن لحظه که ناخن های دست آشنای راز

رفت تا بر تخته سنگی کار کندن را کند آغاز،

رعد غرید

کوه را لرزاند

برق روشن کرد سنگی را که حک شد روی آن در لحظه ای کوتاه

پیکر نقشی که باید جاودان می ماند.

 

 

امشب

باد و باران هر دو می کوبند

باد خواهد بر کند از جای سنگی را

و باران هم

خواهد از آن سنگ نقشی را فرو شوید

هر دو می کوشند

می خروشند

لیک سنگی بی محابا در ستیغ کوه

مانده بر جا استوار،انگار با زنجیر پولادین

سالها آن را نفرسودست

کوشش هر چیز بیهودست

کوه اگر بر خویشتن پیچد

سنگ همچنان بر جا خونسرد می ماند

و نمی فرساید آن نقشی که رویش کند در یک فرصت باریک

یک نفر کز صخره های کوه بالا رفت

در شبی تاریک.

[+] نوشته شده توسط پوريا در 17:3 | | قالب بلاگفا
سه شنبه 13 مرداد1388

در این اتاق تهی پیکر

انسان مه آلود!

نگاهت به حلقه ی کدام در آویخته؟

 

 

درها بسته و کلیدشان در تاریکی دور شد.

نسیم از دیوارها می تراود:

گل های قالی می لرزد.

ابرها در افق رنگارنگ پرده پر می زنند.

باران ستاره اتاقک را پر کرد

و تو در تاریکی کم شده ای

                             انسان مه آلود!

 

 

پاهای صندلی کهنه ات در پاشویه فرو رفته.

درخت بید از خاک بسترت روییده

و خود را در حوض کاشی می جوید.

تصویری به شاخه ی بید آویخته:

کودکی که چشمانش خاموشی ترا دارد،

گویی ترا می نگرد

و تو از میان هزاران نقش تهی

گویی مرا می نگری

                  انسان مه آلود!

 

 

ترا در همه شب های تنهایی

توی همه ی شیشه ها دیده ام

مادر مرا می ترساند

لولو پشت شیشه هاست

و من توی شیشه ها ترا می دیدم

لولوی سرگردان!

پیش آ

بیا در سایه هامان بخزیم

درها بسته

و کلیدشان در تاریکی دور شد

بگذار پنجره را به رویت بگشایم

 

 

انسان مه آلود از روی حوض کاشی گذشت و گریان سویم پرید

شب پنجره شکست و فرو ریخت :

لولوی شیشه ها

شیشه ی عمرش شکسته بود.

[+] نوشته شده توسط پوريا در 17:2 | | قالب بلاگفا
سه شنبه 13 مرداد1388

مرداب اتاقم کدر شده بود

و من زمزمه ی خون را در رگهایم می شنیدم.

زندگی ام در تاریکی ژرفی می گذشت.

این تاریکی،طرح وجودم را روشن کرد.

 

 

در یاز شد

و او با فانوسش به درون وزید.

زیبایی رها شده ای بود.

و من دیده براهش بودم:

رؤیای بی شکل زندگی ام بود.

عطری در چشمم زمزمه کرد.

رگهایم از تپش افتاد.

همه ی رشته هایی که مرا به من نشان می داد

در شعله ی فانوسش سوخت:

زمان در من نمی گذشت.

شور برهه ای بودم.

 

 

او فانوسش را به فضا آویخت.

مرا در روشن ها می جست.

تارو پود اتاقم را پیمود

و به من راه نیافت

نسیمی شعله ی فانوس را نوشید

وزشی می گذشت

و من در طرحی جا می گرفتم.

در تاریکی ژرف اتاقم پیدا می شدم

پیدا،برای که؟

او دیگر نبود.

آیا با روح تاریک اتاق می آمیخت؟

عطری در گرمی رگهایم جابجا می شد

حس کردم با هستی گمشده اش مرا می نگرد

و من چه بیهوده مکان را می کاوم

آنی گم شده بود.

[+] نوشته شده توسط پوريا در 17:2 | | قالب بلاگفا
سه شنبه 13 مرداد1388

 

پس از لحظه های دراز

بر درخت خاکستری پنجره ام برگی روئید

و نسیم سبزی تارو پود خفته ی مرا لرزاند.

و هنوز من

ریشه های تنم را در شن رؤیا ها فرو نبرده بودم

که براه افتادم.

 

 

پس از لحظه های دراز

سایه ی دستی روی وجودم افتاد

و لرزش انگشتانش بیدارم کرد.

و هنوز من

پرتو تنهایی خودم را

در ورطه ی تاریک درونم نیفکنده بودم

که براه افتادم.

 

 

پس از لحظه های دراز

پرتو گرمی در مرداب یخ زدهی ساعت افتاد

و هنوز من

در مرداب فراموشی نلغزیده بودم

که براه افتادم.

 

 

پس از لحظه های دراز

یک لحظه گذشت

برگی از درخت خاکستری پنجره ام فرو افتاد

دستی سایه اش را از روی وجودم برچید

و لنگری در مرداب ساعت یخ بست

و هنوز من چشمانم را نگشوده بودم

که در خوابی دیگر لغزیدم.

[+] نوشته شده توسط پوريا در 17:1 | | قالب بلاگفا
سه شنبه 13 مرداد1388

ریخته سرخ غروب

جا به جا بر سر سنگ

کوه خاموش است .

می خروشد رود.

مانده در دامن دشت

خرمنی رنگ کبود.

سایه آمبخته با سایه .

سنگ با سنگ گرفته پیوند.

روز فرسوده به ره می گذرد.

جلوه گر آمده در چشمانش

نقش اندوه پی یک لبخند.

جغد بر کنگره ها می خواند.

لاشخور ها، سنگین،

از هوا ، تک تک ، آیند فرود:

لاشه ای مانده به دشت

کنده منقار ز جا چشمانش،

زیر پیشانی او مانده دو گود کبود.

تیرگی می آید.

دشت می گیرد آرام .

قصه ی رنگی روز

می رود رو به تمام.

شاخه ها پژمردست.

رود می نالد.

جغد می خواند .

غم بیامیخته با رنگ غروب.

می تراود زلبم قصه ی سرد :

دلم افسرده در این تنگ غروب.

[+] نوشته شده توسط پوريا در 17:1 | | قالب بلاگفا
Template Design by Ali Lafzi Ghazi ::Tarah.somee.com
Copyright © 2007 By SHERMAN http://pouriabagheri.blogfa.com ALL right reserved RSS
زندگی باد هوا،عشق هم همه چیز